قهرمان ميرزا عين السلطنه
661
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
رفتى تو در نشاط باشى آنجا * ماندم من در غم تو باشم ايدر كه گفت اگر توانى ايدر مقام كن * كه گفت اگر توانى با خود مرا ببر گفتمش اى روى تو عزيزتر از جان * ديدن رويت ز زندگانى خوشتر اى نه به خامه نگاشته چو تو مانى * وى نه برنده گذاشته چو تو آذر اشخاصى كه در اين سفر هستند : ( اندرون ) حضرت عليه عاليه ، نواب عليه شاهزاده خانم همشيره ، نواب عليه خانم شاهزاده ، نواب عليه ماهوش خانم ، نواب عليه شاهزاده خانم خاله ، نواب عليه عزيز الملوك خانم ، قجر آقا صيغهء تولوى خان . كلفت چهارده نفر ( سياه شش نفر ، سفيد هشت نفر ) از اين قرار : دايهء عماد - السلطنه ، نهنه آقا ، زهرا سلطان ، خديجه كوچك ، دايهء افسر خانم ، زهرا كلفت عماد - السلطنه ، دايهء علاء الدين ميرزا ، - سياه : عجب ناز ، قدم خير ، دلربا ، تماشا ، باجى كوچك ، چمن باجى . ( بيرون ) نواب مستطاب و الا آقاى عماد السلطنه ، نواب اشرف فريدون ميرزا ، تولوى خان ، نواب اشرف محمد حسن ميرزا . ( طفل ) نواب عبد الصمد ميرزا « عصى » ، موچول ميرزا ، علاء الدين ميرزا ، هرمز ميرزا چهار ماه و ده روز ، افسر الملك خانم . ساير نوكرها 21 نفر ، شريف خان ، جناب ميرزا ابراهيم ، جناب ميرزا عبد المجيد ، رحيم بيك ، فساد كاكا ، محمد باقر ، آقا سيد آقا ، مجتبى ، رمضان ، للهء آقا عصى ، جلال ، على اكبر بيك ، آقا بيك و غيره و غيره و غيره . عدد قاطرى كه كرايه شده 35 رأس دواب 46 رأس اسب عماد السلطنه : اسب 6 ، قاطر 1 ، الاغ 1 اسب تولوى خان : قاطر 2 ، اسب 7 اسب محمد حسن ميرزا : اسب 2 ، الاغ 1 يكشنبه دهم جمادى الثانيه - صبح با سليمان ميرزا خانهء حضرت و الا رفتم . قدرى خدمت حضرت و الا نشسته بعد اندرون رفتم خلوت بود . حالتم منقلب شد . خداوند را قسم بدهم به حق ائمهء اطهار كه سايهء حضرت و الا و نواب عليه را از سر ما كم نگرداند . يك ساعت بىوجود ايشان حقيقت زندگانى براى ما حرام است . خداوند وجود هردو را از جميع بليات محافظت فرمايد . از آن جمعيت و آيندوروند خبرى نبود . خيلى به من اثر كرد و از بدبختى خود متفكر بودم . كسى كه در خانه هست : خانم موچول ، كوكب سلطان ، نزهت ، نوش خانم ، ميرزا باجى ، دايهء نزهت ، ربابه ، فيروزه ، زرى . بعد از ناهار حضرت و الا درب خانه رفتند . من حمام رفتم . ماهانه نياورده بودند . چايى دير شد . ياد از آنوقتها كردم كه نواب عليه بودند . اگر يك ساعت چايى دير مىشد از بس قورقور مىكردم و مضمون مىگفتم و با زهرا سلطان دعوا مىكردم خسته مىشدند . هرروز كه بودم خانم يك ساعت سفارش مىكرد چايى را زود درست كنيد